تبلیغات
یادداشتهای خصوصی من
درباره ما
دوستان
آخرین مطالب
امكانات جانبی
 




توضیح...این پست رو پارسال مثل همین روز گذاشتم اما تکرار انچه دیشب دیدم باعث شد تا این پست رو تکرار کنم

......................................................................................................................................................................


فقر چه واژه دردناکی....زجر اور است وقتی توی صورت کودکی نهایت فقر را چون تابلوی نقاشی حک شده می بینی...

وقتی مادری اه نداری می کشد و یا پدری ارام ارام از درون خرد می شود از بس که فقر او را شرمنده نگاه حسرت بار گلهای زندگیش کرده....


اری دل ادم به درد می اید اما فقر روی دیگری نیز دارد...فقری از این دردناک تر از این زجر اورتر


شب نیمه شعبان همان شبی که به پاس انتظارمان برای عدالت گمشده به خیابانهای

 شاد شهرمان می اییم
برخی از ما که کم هم نیستند فقر را با تمام وجود به

تماشا می گذارند فقری نه از جنس اه نداریهای مادری که
کودکش با شکم گرسنه سر

به بالین می گذارد بلکه فقری فرهنگی که همچون خوره روح را می خورد.....


لیوان هایی که از شیشه های ماشینها به بیرون پرتاب می شدند هر کدام نماد فقری

بودند که اشکارا فقر فرهنگی
ما را فریاد می زدند.


 رگبار باران بی فرهنگی های ما چهره  شهر زیبای  ما را در روز بعد از نیمه شعبان  به

شکلی در اورده بود که می شد از
گوشه گوشه اش فقر فرهنگی را احساس کرد


و نهایت اینکه رفتگر فقیر شهر ما که دستهای پینه بسته اش هرگز تا به امروز انچنان 

گره گشای زندگی خود و
فرزندانش نشده است اینبار با همان دستها نفس نفس زنان

فقر بی فرهنگی ما را از چهره شهر پاک می کرد و چه درد اور
نشان می داد  با همه

فقرش شهر ما برای انکه از شدت فقر فرهنگی ما بیش از این رنگ زوال به خود نگیرد


 نیازمند دستهای پینه بسته و فقیرانه اوست.


..................................................................................................


فرهنگ ما مثل رفتار ساز نا کوک است


که خوش می زند اما صدای ان مشکوک است

دلم گرفت از این همه عشق های فرهنگی


دهات قدیمی ما زیبا ولی متروک است




ن : abouzar
ت : دوشنبه 3 تیر 1392



صعود تبم ملی فوتبال ایران به جام جهانی مبارک همه ایرانیها


اما اما و اما....باز هم اوج کم سلیقگی مسئولان ......

در جشن استقبال از بازیکنان از ورود بانوان به ورزشگاه جلو گیری به عمل اومد اون هم در حالیکه 

70 ذرصد ورزشگاه کاملا خالیه....

باور کنیم زنان و دختران ایرانی هم در کنار مردان ایرانی در این شادی سهیم هستند...


این جشن بی حضور انها جشن نیست.....


امروز باز هم سارا را ازدارا بی دلیل جدا کردند.....





ولی با همه نا مهربانیها باز به افتخار ایران سر فراز مان از ته دل فریاد ایران ایران سر میدهیم...

...............................................................................................................................

پی نوشت این پست...



ناپلئون بناپارت:
اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...

آدولف هیتلر:
اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند
صد سال قبل از تولدم نازی دارای بمب اتمی میشد.

پبامبر اعظم(ص):
روزی مردانی از سرزمین پارس به دور ترین نقطه ی علم خواهند رسید .

بن لادن:
اگر دنبال مردانی هستی که تا پای خونشان از عهدشان دفاع کنند
در سرزمین پارس به کاوش بپرداز .

اسکندر :
اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند.بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است






ن : abouzar
ت : چهارشنبه 29 خرداد 1392

جلیل شهناز




استاد جلیل شهناز نوازنده تار و سه تار صبح روز دوشنبه پس از تحمل یک دوره بیماری در 92 سالگی در بیمارستان آراد درگذشت.

اویی که اخرین بازمانده نسل طلایی موسیقی ایرانی بود

 شهسورای که به ناز تار می نواخت...

و دریغ از یادی در خور شان استاد در رسانه ای ملی.....دریغ از حتی پیامی از سر تسلیت از مسئولان


اما غمت نباشد استاد جایت در قلب همه ایرانیها محفوظ است





یادش گرامی و راهش پاینده...





ن : abouzar
ت : سه شنبه 28 خرداد 1392





گفتنی ها در مورد این روز ها زیاد است اما از همه اش که بگذری از یک چیزش نمی توانی بگذری/نمیتونی ببینی

کودکی فقیر را زیر گرمای سوزان این روزها که کاندیدای شورای شهری یک اسکناس بی ارزش به او میدهد تا او

کاغذهای تبلیغاتی او را بین جمعیت پخش کند

نمیتونی ببینی و دلت به لرزه در نیاد سفره هایی که خالی اند انگاه کاندیدایی برای رسیدن به صندلی شورای شهرش

هر شب میلیونها تومان هزینه میکند شامی میدهد و اخر سر رایی میخرد....

هرگز نمیتوانم تصور کنم ان کسی که قصد خدمت برای مردم دارد برای نهایت بیست میلیون حق الزحمه عضویت در

شورای شهری صدها میلیون اسکناس خرج کند....

این روزا که شعارها جای شعور را گرفته اند اگر به پای صندوق رایی رفتی به حرمت سفره های خالی هم شده رایت را

نثار کسی کن که برای صندلی خدمت کیسه ای ندوخنه باشد.....


//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

این وبلاگ هر هفته یک گوی طلایی و یک تمشک طلایی به سبک و سیاقی دیکر اعطا میکند به ستاره های زمینی

ناشناخته و ستاره هایی که بر خلاف شهرت و نام پر اوازه خود هر از گاهی با کارهایشان ثابت می کنند

ستاره ای پوشالی بیش نیستند......

/////////////////////////////////////////////////////////////////////




گوی طلایی هفته با افتخار تقدیم به
:

فرشته نجات کودکان سرطانی ایران پروفسور پروانه وثوق




فرشته ای که چند هفته ای پیش به اسمانها پیوست اویی که نیم قرن از زندگی خود را صرف مداوای کودکان سرطانی

کرد.مرحوم پروانه وثوق رییس هیئت امنای موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی (محک) بود...روحش شاد

...........................................................................................................................





تمشک طلایی هفته با اظهار تاسف تقدیم به:

هرکس که رایش را و شهرش را به چلو خورشتی یا به اسکناسی بفروشد

..........................................................................................................................

پیشنهاد های هفته.....


فیلم هفته :





بوتیک ساخته سعید نعمت الله و بازی گلشیفته / محمدر ضا گلزار/حامد بهداد و رضا رویگری

بوتیک بر روی یکی از معضلات داغ اجتماعی ما انگشت می گزارد. معضل فقر و تبعیض اجتماعی

اگه ندیدید حتما تهیه کنید و ببینید

از این لینک  هم میتونید دانلود کنید

http://www.zarinfilm2.ir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C%DA%A9/#more-1091

.........................................................................................................................
.........................................................................................................................

موسیقی هفته:





اهنگ باران تویی از گروه چارتار



لینک دانلود:

http://www.asremusic.com/1545/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C.ht

..................................................................................................................................

حرف اخر...


خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر





ن : abouzar
ت : سه شنبه 21 خرداد 1392






هفته ای که گذشت رسانه ها محله برو بیایی بودند از تیترهایی که تایید و تکذیب میشد....

از خبرهای داغ انتخاباتی گرفته تا فضاحت دوباره ملی پوشان میلییاردی فوتبال...

از صفحات اجتماعی که به پاس خداحافظی فرگوسن و مهدوی کیا و بکهام متن های انچنانی نوشتند...

و این میان باز ستاره های زمینی همانهایی که صفحه انسانیت زندگیشان پیش اوستا کریم ثانیه ای هزاران بار

لایک میخورد باز در قمار زرد پرستی ما گمنامو مهجور ماندند...


......................................................................................................................................................................
این وبلاگ هر هفته یک گوی طلایی و یک تمشک طلایی به سبک و سیاقی دیکر اعطا میکند به ستاره های زمینی

ناشناخته و ستاره هایی که بر خلاف شهرت و نام پر اوازه خود هر از گاهی با کارهایشان ثابت می کنند

ستاره ای پوشالی بیش نیستند......
...................................................................................................................................................

گوی طلایی هفته با افتخار تقدیم به: اتش نشان فداکار امید صادقی





اتش نشانی که قلم در توصیفش عاجز است اویی که از جان خود گذشت تا جان دخترک هفت ساله ای را نجات

دهد اویی که با اهدای اعضای خود به بیماران نیازمند اهدای اعضا فداکاری را به معنای واقعی ان نشان داد 

هر چند که شاهکارش به اندازه خداحافظی یک غریبه از فوتبال یا اصلا به اندازه خبر ازدواج دو مجری بازتاب

نداشت..

بی خیال امید جان بی خیال این انسانها تو برای ما اسطوره ای تویی که ستاره هایت را از خدایت میگیری

راستی سفرت خوش امید تو دیگر قهرمان گمنامی بودی که نامت بر صفحه پر افتخار این خاک حک شد..

..............................................................................................................................................................

تمشک طلایی هفته تقدیم به: به صورت دسته چمعی به ستاره های پوشالی تیم ملی فوتبال 


 که میلیاردها پول می گیرند و ادعاهایشان گوش فلک را پر کرده اما از پس عمان هم بر نمی ایند
...............................................................................................................................................
 
پیشنهاد های هفته.....



پیشنهاد فیلم هفته: خاطره بازی دوباره با سریال به یاد ماندنی امام علی هر شب ساعت 23:30 از شبکه ای فیلم


...............................................................................................................

پیشنهاد موسیقایی هفته: البوم سراسر عاشقانه امین رستمی با عنوان شش



......................................................................................................................

پیشنهاد برنامه تلویزیونی هفته: رادیو هفت هر شب از شبکه اموزش





ن : abouzar
ت : شنبه 4 خرداد 1392




سلام ...بهار اومد سال نو شد اما...روزها هنوز دیروزند بازهم از پس فردایی جدید دیروزی کهنه سر در می اورد

پس چه دلیلی که به هم بگوییم سال نو مبارک .......

 بهار نرم نرمک از راه رسید اوستا کریم بازهم ناز شصت نشون داد باز هم روزگار اپدیت شد پس به شکرانه این

ناز شصت سر به سجده سبزه هایش می گذاریم و با ناز انگشتهای بارونش دلای یخ زدمونو اب میکنیم...

...................................................................

اما فارغ از همه اینها دل به امید سخاوت بی پایان پروردگار سال پر از موفقیت و شادی رو برای همه هموطنانم ارزو

میکنم امید که فردای پر از تازگی در داربی زندگیتون دیروز کهنه رو چهار تایی کنه......

قصد نداشتم دیگه این وبلاگ رو به روز کنم اما دغدغه های فکری حاصل از انچه دور بر مان میگذرد هر از گاهی باعث

میشه فارغ از اینکه بیان این دغدغه ها سودی داشته باشد یا حتی اینکه خواننده ای نداشته باشد ان را با شما دوستان

به اشتراک بگذارم ...

دغدغه هایی که دردند اما گاهی به طنز طعنه میزنند انقدر که هر ازگاهی در محفل های خودمانی به انها به تلخی

میخندیم...پس تا فرصت خنده تلخی دیگر بر قرار باشین








ن : abouzar
ت : دوشنبه 2 اردیبهشت 1392





چه حرفایی نه دوستان...چه حرفایی.... مثلا.......


اینکه از حالا به جای اینکه برای مثلا ماکسیما سوارها بگین ماکسیمات تو حلقم باید به پراید سوارها هم بگی پرایدت تو

حلقم پرایدی که به قول ابراهیم رها ای پراید....

همینطور که در خیابان‌ها حرکت می‌کنی و از مردم دل می‌بری به جان مسوولان با بالا گرفتن برف پاک‌کن‌هایت دعا کن. 

 آنها چنان در حوزه اقتصاد کیمیاگری بلد بودند، که توانستند نه مس، که لگنی مانند تو را طلا کنند؛ طلای هجده عیار!

باز من نمی‌دانم چرا این مردم ناسپاس انتقاد می‌کنند. قیمت پراید امروز، قیمت زانتیای یک سال پیش است.

آیا این امر به راحتی به دست می‌آید؟ این دوستان ناممکن‌ها را برای ما ممکن کرده‌اند


...............................................

اینکه کشتی هم از رشته های حاضر در المپیک حذف شد و حالا معلوم نیست باید تو المپیک بعدی باید دلخوش کدوم

رشته باشیم....

 شاید حالا فقط بشه با قول اعطای پراید در مقابل مدال المپیک در بقیه رشته ها در المپیک بعدی ابروداری کنیم

..........................

اینکه این روزا همه چی گرون شد جز قیمت دل ادما ...قیمت همه سکه ها بالا رفت جز سکه محبت و معرفت...

اینکه پرسپولیس رتبه یازده یا دوازدهمی لیگ براش عادی شده ...

اینکه ده نمکی شاهکار اخراجی های چهارو رو نکرد....

اینکه رسانه ملی پس از مدتها سنت شکنی کردو یک سریال خوب مثل زمانه رو به انتن فرستاد تا اینجوری بتونیم

در مقابل طرفداران سریال های ترکی سری بلند کنیم...

اینکه خدا اگه بخواد یکی رو محبوب کنه واقعا محبوب می کنه و گرنه چه حکمتیه که فرهاد مجیدی فقط پس از

نه ثانیه حضور گل بزنه ...

و اینکه نوروز نزدیکه اما دلامون صد تا زمستون از بهار دورند...

.............................................................................



ن : abouzar
ت : چهارشنبه 25 بهمن 1391




این روزها با قطع شدن شبکه جم که با موج سریالهای دست چندم ترکیه ای و عبور از خط قرمزهای جامعه

و با استفاده از خواب خرگوشی رسانه به اصطلاح ملی ما تا کالبد خانواده های ایرانی نفوذ کرده بود گویی فرصتی

بود تا یکبار دیگر قاب رنگی رسانه ملی در بوته نقد قرار بگیرد...

به راستی چه شد که این گونه قافیه را باختیم و دل به قصیده های نازلی بستیم  که فرسنگ ها از فرهنگ و تمدن

اصیل ایران زمین به دور است.....

حال و هوای جعبه جادویی ما این روزها مثل هوای الوده شهر هایمان به تیرگی می زند انقدر تیره که از کارگردانی چون

سید ضیا الدین دری که شاهکار کیف انگلیسی را به جا گذاشت کارگردانی می سازد که پس از چندین سال خرج کردن

پول بیت المال کلاه پهلویی بسازد که با هر بار دیدنش مغزمان سوت بکشد که چرا هنوز باید چند بازیگر تکراری مثل

 
واعظان مخاطب را در زیر رگباری از شعار و نصیحت بگیرد انچنان که ضد قهرمان های قصه نا خود اگاه به قهرمان های

قصه تبدیل می شوند .....

چند کانال ان طرف تر شبکه پایتخت نشینها دختران حوا را رو می کند که فضای داستانش تنه سنگینی به فیلمفارسی

های دهه 50 میزند....





با اینکه دیگر سخت بتوان ذائقه مخاطب ایرانی را که به سمت مجموعه های خوش رنگ و لعاب اما بی محتوای ترکی

و امریکای لاتین کشیده شده را عوض کرد اما هنوز سخت ایمان دارم که اگر خاطره سریالهای تاریخی چون....

مدار صفر درجه..امام علی...هزار دستان...شب دهم یا سریالهای درام و جوان پسندی چون.....

خط قرمز...در پناه تو...میوه ممنوعه... و حتی سریال های طنزی چون...

شب های برره...پاورچین...ترش و شیرین و.... تکرار شود می توان امیدوار بود که باز هم با خاطری اسوده در کنار

هم برای سال های اینده اذوقه خاطره جمع کنیم تا شاید اگر مثل این روزها رسانه ملی دست در دست کانال هایی

چون کانال به کما رفته جم خاطراتمان را سوزاندند اتش هیزمش چنان بی قرارمان کند که با دیدن دوباره انها بدانیم

که چه می دیدیم و امروز چه می بینیم....





ن : abouzar
ت : سه شنبه 3 بهمن 1391



بلند بلند که فکر میکنی وقتی که دل به جای تو فکر میکند ان زمان دل نوشته ها سر از پیله تنهایی در می اورند و نه تنها  

روح تورا بلکه روان هر دل خسته ای را جلایی دوباره می دهد..

دل نوشته های زیر بهترینهایی بوده اند که در قالب پیامک و از گوشه و کنار به دستم رسیده و خواستم که با شما دوستان به اشتراک بذارم....

...................................      .............................................

دندانم شکست
برای سنگریزه ای که در غذایم بود

دردم گرفت

نه برای دندانم

برای کم شدن سوی چشم مادرم

..................................       .........................................

آدامس ها بزرگترین اساتید معنویت هستند


از کودکیمان تلاش می کنند به ما بفهمانند


”هیچ شیرینی ای ماندگار نیست . . .

......................................      ............................................

میکوشم غمهایم را غرق کنم

اما نامردها یاد گرفته اند شنا کنند..

........................................     ...........................................

بساط  پهن کرده ام

و تمام نداشته هایم را

به حـراج گذاشته ام...

بی انـصـاف

چـانه نـــزن

حسرت هایم

به قیمت عمرم

تمام شده است.

...........................................      ..................................

کنار تو در باران قدم میزنم......چتر برای چه؟

خواب و خیال که خیس نمیشود...


.......................................      .....................................






ن : abouzar
ت : دوشنبه 27 آذر 1391





رفعت : سلام آقا حیدر.
حیدر : سلام از ماست، خوش اومدین ... چه وقتی از شبه ننه؟
مادر حیدر : آقا یاور اومده عیادتت.
حیدر : یاور؟! ... خوش اومده ... اما من که چیزیم نیست ... ساعت چنده؟
مادر حیدر : از نیمه شب گذشته.
حیدر : نیمه شب ؟! ... چی می گی ؟! ... من قرار بود امشب تعزیه شب دهمو اجرا کنم ... خواب موندم ننه؟ ... مثه همۀ اونایی که خواب موندن و حسین رو تو کربلا تنها گذاشتن؟ ... پس چرا صِدام نکردی ننه؟
مادر حیدر : خوف نکن بچه ... خوف نکن......
......................................................................................


این یکی از سکانس های زیبای سریال جاودانه شب دهم است که بازی فوق العادۀ حسین یاری و موسیقی گوش نواز فردین خلعتبری تأثیرگذاری اش را دو چندان کرده بود.....

سکانسی که درد مندانه یاداور تنهایی حسین (ع) از دیروزهای دور تا به امروز است و حکایت خواب ماندن ما به بسان

انهایی که یا خود را به خواب زدن و یا خواب ماندن و فریاد تنهایی اسطوره ازادگی را نشنیدند....

حیدر خوش مرام گنده لات یه لا قبای کوچه های قدیمی تهران وقتی دل در گروی عشق به شاهزاده قجری بست و

سربند شرط اجرای تعزیه در ملا عام نا خواسته راه به وادی ازادگی حسین (ع) گذاشت فهمید که چون فرهاد باید

سنگ از کوه سخت بردارد نه از ساحل سلامت...

لوطی شب دهم به قول خودش به سیم چهارم زده بود و اومده بود تا از قبال این قسم افاضه ها سر دلی سبک کند اما

نمیدانست که دریای بزرگ ازادگی و جوانمردی حسین (ع) هر خرابه دلی را که عمق دریایش راببیند عاشقانه در خود

غرق می کند انقدر که حتی وقتی فخرالزمان پیشنهاد ازدواج او را قبول کرد و از سربند شرط اجرای تعزیه اخر گذشت

رو به او کرد و گفت: دهنت گلاب شاهزاده خانم اما...

اما مگه میشه ظهر عاشورا باشه و حسین (ع) رو تنها گذاشت......

انگاری حیدر صدای تنهایی حسین را شنیده بود که از اون جوونی که پس از جواب رد از فخرالزمان زار و ویلون زیر درخت

امامزاده قنبرک زده بود و دلش اونقد از اندوه لبریز شده بود که خلوت نشین محمل اعتکاف شده بود به خوش مرامی

تبدیل شده بود که جان به استان جانان داد و بی انکه خوف کند عاشقانه شهید مکتب ازادگی ازاده مرد کربلا شد....


و اما هنوز سالها میگذرد و صدای تنهایی حسین به گوش میرسد....

و هنوز هر ظهر عاشورا بی انکه خوف کنیم حسین را تنها می گذاریم و تنها برایش به سر و سینه میزنیم بی انکه 

بدانیم او چرا از همه دار و ندارش گذشت تا راه درست زیستن و ازادانه زیستن را به نسلهای پس از خود نشان دهد....

راستی این عاشورا هم تمام شد و نمیدانم ما باز هم در کوفه نفس خود میمانیم یا سر به کربلای ازادگی و جوانمردی

حسین (ع) خواهیم گذاشت....وعده ما اگر زنده ماندیم عاشورای بعد

وجودتون طلا و باطنتون برف....



............................................................................

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت








ن : abouzar
ت : دوشنبه 6 آذر 1391

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ...




   

سلام مادر بزرگ

کاش زنده بودی و میدیدی ...

که بالاخره بزرگترین آرزوی دوران کودکی ام برآورده شده است ...

بدترین آرزویی را میگویم که یک کودک میتواند آرزو کند :

" بزرگ شدن ... "




کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود

              بادبادک میساختیم

                      نمی ترسیدیم باد نباشد ...




من بزرگ شده ام

آن قدر که

دلم سادگی کو دکی هایم را می خواهد ...








ن : abouzar
ت : دوشنبه 15 آبان 1391




این روزها که گرانی کالاها سایه سنگین خود را بر کالبد خسته قشرهای متوسط و ضعیف جامعه انداخته است گوشه

ای دیگر این خسته بازار حوادثی رخ میدهد که انسان را به یاد این می اندازد که انگاری همه چیز هم در کشور ما گران

نیست و ارزانی اینجا هم وجود دارد.....


حادثه تلخ پر پر شدن 26 دختر دانش اموز بروجنی در بازگشت از اردوی دانش اموزی اجباری راهیان نور مثل همه

حوادث تلخی که گویی تنهادر جامعه ما اتفاق می افتد بار دیگر کاممان را تلخ کرد و نشان داد که در سرمین من جانها

چه ارزان فروخته می شوند......


این میان کسی هم پاسخگوی دل داغدیده مادرانی نیست که جان دسته های چون گلشان به قیمت سهل انگاری

راننده ای دیوانه و یا به قیمت ندانم کاری هایی مسئولانی که به اجبار جگر گوشه های مردم را انهم در ابتدای سال

تحصیلی به اردو می برند بی انکه امنیت جان انها را تامین کنند..


 دیروز که جاده منتهی به بروجن شرمنده بچه هایی شده بود که ارزوهای بسیاری برای زندگی داشتند یاد این جمله

افتادم که...........

چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟


دوره ارزانیست !

 چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزان تر ،

 آبرو قیمت یك تكه نان و چه تخفیف بزرگی خورده است ..

قیمت جان انسان ...

...............................................................

ارجاع نوشت....

روایت بازمانده های تصادف اتوبوس دانش آموزان از حادثه:

.....اتوبوس از ابتدا نقص فنی داشت

.....ترمز ماشین خراب بود و ماشین نمی‌ایستاد. ما فقط جیغ می‌کشیدیم. اتوبوس از کنترل خارج شده بود و از بین ماشین‌های سنگین می‌گذشت و نمی‌ایستاد. ترمز اتوبوس از بروجن خراب بود.“

....از بروجن که به مقصد خوزستان حرکت کردیم اتوبوس مشکل فنی داشت، اتوبوس اسکانیا اتوماتیک بود و با هر نقصی بین راه نگه‌می‌داشت و باز حرکت می‌کرد.


هرچه که بود، اگر اتوبوس اسکانیا از ابتدای سفر نقص فنی داشت،

اگر لزومی به حضور دانش‌آموزان برای گذراندن دوره عملی واحد درسی‌شان در خوزستان نبود،

اگر هنگام اعزام بچه‌های دبیرستانی رسیدگی بیشتری شده بود،

 اگر در طراحی این واحد درسی بیشتر دقت شده بود،

اگر هر چه که بود، رویا عسگری، پریسا رضایی، فاطمه شمس، الهام حسن‌زاده، هانیه انتظامی، شبنم مقدسی،

محدثه مهدوی‌نیا، مرضیه احمدی، زهرا عباسیان، پریسا زندیان، مژگان هادی‌پور، مرضیه سلیمی، مائده فرهمندیان،

فاطمه کریمی، زهرا عرب، زهرا غفاری، مریم خاقانی، ماندانا الهیان، فائزه شبانیان، آمنه خاکسار، نرگس کوهی‌کمالی،

مینا ربیعی و ریحانه شریفی‌ریگی دیگر هرگز به خانه بازنگشتند.






ن : abouzar
ت : یکشنبه 30 مهر 1391



بار خدایا برای تو می نویسم تویی که نشانت را هم چون زخم عاشقانه ای بر تن حقیرم حک کرده ام تا شاید به پاس این

نشان بدانم که هنوز هم در عصر بی هویتی انسان مخلوق تو ام .....

مهربانا تو را قسم به پاکی رویاهای کودکانه ام لحظه ای میهمان گلایه هایم شو...میهمان شکوه هایم...میهمان

دل تنگی هایم...



بیا تا با تو به یاد همه فرهادهایی که عاشقانه بیستون را به ستوه در می اوردند چند لحظه ای خواب شیرین ببینیم...



خوابی که در ان سفره ای خالی از نان نیست تا مبادا بیوه زنی برای ضجه های کودک گرسنه اش زنانگی اش را به

جولانگاه هوسرانی های مردانی ببرد که سفره های صد رنگشان یک رنگی تو را از یادشان برده....


پروردگارا دریای انسانیت در سرزمین من این روزها انقدر گل الود شده که عده ای دلال از تو بی خبر از ان ماهی می

گیرند و سفره های مردمم را خالی ترمیکنند و بر ثروت باد اورده خود به بهانه گرانی دلار فرنگی می افزایند و این میان

دریغ از امیر کبیری که کشتی شکسته اقتصاد را به ساحل امنی برساند.....


خالق یکتا مبادا کمرهایمان زیر بار گرانی ها انقدر خم شود که بیگانه ای بر کولمان سوار شود....

مبادا پا هایمان گمراه شوند و پا در کفش شیطانهای انسان نما کنند و همقدم با انها هویت انسانی را لگد مال کنند ...



خدایا تو خوب میدانی که اگر فقر از دریچه ای خانه ای وارد شود ایمان از دریچه دیگر می رود ...
 
پس دریاب سفره هایی را که روزیشان را از تو طلب می کنند دریاب.......


...............................................................................................................................


کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،

سفری بی همراه،


گم شدن تا ته تنهایی محض،


یار تنهایی من با من گفت:


هر کجا لرزیدی،


از سفرترسیدی،


تو بگو، از ته دل


من خدا را دارم...





ن : abouzar
ت : دوشنبه 24 مهر 1391





نمیدانم چه بگویم اصلا برای چه بنوبسم مگر برای انهایی که تبر به ریشه های این خاک پاک میزنند فرقی هم میکند.......

اه چقدر بی هویت شده ایم .....

حتما شما هم مثل من در روزهای گذشته پیامکهایی در مورد دکتر شریعتی دریافت کرده اید که همگی در یک مضمون مشتر کند طنز...

گذشته ها هر جمله ای زیبایی که روح انسانی دران وجود داشت به غلط به دکتر شریعتی منسوب میشد تا جایی که:

دختر دکتر در یادداشتی درهمان زمان به این نکته اشاره کرده بود که:


مگر چه کیفیتی در نگاه این متفکر وجود دارد که باعث میشود بنویسند و به گردن او بیندازند......(رجوع به پی نوشت)


روزگار عجیبی است اخر چرا این گونه شده ایم در شبکه های به اصطلاح ایرانی و فارسی زبان با افتخار سریال ترکی پخش میکنیم

که دران دوران عثمانی ها به دروغ با شکوه در قاب تصویر خانه های ایرانیان نقش می بندد و انگاه که چشممان عریان می شود

دور هم جمع می شویم و پیامکهایی را که به طتز بزرگان فرهنگ ما را به تمسخر گرفته اند میخوانیم وبه ریشه های خود میخندیم


قلمم امروز شرم دارد از بیشتر نوشتن....

شرم از مردی که روزگاری درسالهای پیش ازانقلاب نوشته هایش نقش زیادی
درانقلابی    

کردن مردمی داشت
که در دالان های سرد تاریخ گذشته ریشه و دین خود را به فراموشی سپرده بودند و امروز.....

..................................................................

پی نوشت های این مطلب....


برای نمونه ادعا میشود که ایشان گفته است:" ترجیح می‌دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم" که البته این سخنِ بسیار زیبا و دلنشینی است اما حقیقتِ امر این است که این سخن، برگرفته شده از
 دیالوگ مارلون براندون در فیلمِ "یک وحشی" که در سالِ ۱۹۵۳ نمایش داده شده است، می‌باشد. سخنِ اصلی‌ گفته شده در آن دیالوگ اینچنین است: " من ترجیح می‌دهم سوارِ بر موتورسیکلت‌ام به خدا فکر کنم، تا اینکه در کلیسا بنشینم و به موتورسیکلت‌ام فکر کنم"





ن : abouzar
ت : یکشنبه 2 مهر 1391
این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد

سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
.................................................




خبر ممنوعیت حضور زنان در دیدار دوم والیبال ایران و ژاپن که  خبرنگاران زن را نیز


 
شامل میشد بازاز ان تصمیمات عجیبی بود که مثل چند باره های پر تکرار دل

 
دختران سرزمین من را به درد اورد .....

دختران و زنانی که در دیدار اول این دو تیم عاشقانه در کنار برادران هموطنشان 

 
نام پر افتخار ایران را فریاد کشیدند بی انکه در این میان ناموسی به باد رود..


از رویت شرمنده ام دختر سرزمین من اخر تو  هم قلبت برای میهنت عاشقانه میتپد

نمیدانم چرا عده ای فکر میکنند در میدانی که قرار است نام ایران با فریادهای تو تا

فراسوی مرزهای جهانی طنین انداز شود حیثیت و ناموس تو لکه دار میشود.....



و نهایت اینکه:


 تو میدانی چرا ؟! در سرزمین من... زنان عشق میکارند و نفرت درو میکنند !

و تو ای مرد سرزمین من... زن را میشناسی ؟

خدا!... او زن و مرد را زاده عشق میخواند... او تساوی حقوق رجال و نسا را یکی از دلایل بودن و ماندن میداند

پس بگذار پرنده آزاد باشد.....

 





ن : abouzar
ت : دوشنبه 20 شهریور 1391
 

 


 
نویسندگان
آرشیو مطالب
امكانات جانبی